<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>داستان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.hammihan.com/story/atom.xml" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44</id>
   <updated>2007-03-20T09:45:19Z</updated>
   <subtitle>داستان و داستان های کوتاه</subtitle>
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.34</generator>

<entry>
   <title>گردن بند گم شده ، بار دیگر پیدا شد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000342.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.342</id>
   
   <published>2007-03-20T08:39:46Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:45:19Z</updated>
   
   <summary> روزی از روزها دختری هنگام سفر یک گردنبند مروارید به عنوان هدیه برای مادرش خرید . او در روز تولد مارش گردنبند را به وی هدیه کرد . ظهر همان روز کلیه اعضای خانواده در رستوران در حال صرف...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<TABLE width="90%" align=center border=0>
<TBODY>
<TR>
<TD class=FontStyle5>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right">
<P><FONT size=2><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/06/10/xianglian2.png" align=left>روزی از روزها دختری هنگام سفر یک گردنبند مروارید به عنوان هدیه برای مادرش خرید . او در روز تولد مارش گردنبند را به وی هدیه کرد . </FONT></P>
<P><FONT size=2>ظهر همان روز کلیه اعضای خانواده در رستوران در حال صرف غذا بودند . مادر گفت که می خواهد دستهایش را بشوید . اما این کار خیلی طول کشید به گونه ای که دیگر اعضای خانواده نگران وی شدند . اما در مقابل دستشویی مشاهده کردند که مادر در حال گفت و گو با یک دختر جوان است . مادر با دیدن اعضای خانواده به دخترگفت : اینها دختران من هستند . سپس با دختر وداع کرد و دختر غریبه نیز به مادر تعظیم کرد و با عجله دور شد .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;شب هنگام مادر پس از بازگشت به خانه حقیقت ماجرا را تشریح کرد و گفت زمانی که دستشویی بیرون آمد در مقابل آیینه ایستاده بود تا موهایش را شانه کند اما نگران بود که گردنبند با کف صابون آلوده شود سپس گردنبند را به کناری گذاشت . پس از مرتب کردن موهایش متوجه شد که گردنبند سر جایش نیست و به یاد آورد که در آن زمان فقط یک دختر در کنار او بوده است .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;مادر گفت : می دانستم که عجله من دختر را می ترساند . لذا به دختر گفتم که آیا می توانی به من کمک کنی ؟ دختر پرسید چه کمکی ؟ مادر گفت که گردنبندی دارم که هدیه دخترم است . بسیار با ارزش نیست اما دختر من آن را با حقوق یک ماه خود خریده است . من به هنگام شانه کردن موهایم گردنبند را به کناری نهادم اما اکنون آن را نمی یابم . امروز نخستین روزی بود که آن را به گردن آویختم و اگر دخترم آن را بر گردن من نبیند حتما بسیار غمگین می شود . زیرا امروز روز تولد من است و با اعضای خانواده در این رستوران غذا صرف می کنیم .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;در این وقت دختر به مادر نگاهی انداخت و به آرامی گفت : کمک می کنم تا گردنبندتان را پیدا کنید . مادر از او تشکر کرد و پس از چند دقیقه دختر گردنبند را به او داد و پرسید این است ؟ مادر با یک نگاه گردن بندش را شناخت و از دختر تشکر کرد . دختر نیز تولد مادر را به وی تبریک گفت .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;مادر با لمس گردنبند گفت این دختر خوب است . همه اعضای خانواده معتقد بودند که او گردنبند را دزدیده است و مادر نباید از او تشکر کند . اما مادر در جواب آنان گفت : احساس کردم که او گردنبند را از روی عمد ندزدیده است و اگر پلیس را خبر می کردم امکان داشت که دیگر گردنبند پیدا نشود . </FONT></P></DIV></TD></TR></TBODY></TABLE>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>جزیره</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000341.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.341</id>
   
   <published>2007-03-20T08:39:19Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:43:55Z</updated>
   
   <summary> کاپیتان &quot; کوک &quot; دریانورد معروف جهان بود . وی در یادداشت های روزانه خود در خصوص یک برخورد عجیب چنین نوشته است : روزی از روزها ، گروهی از کشتی ها به فرماندهی وی به مرکز اقیانوس آتلانتیک...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<P>
<TABLE width="90%" align=center border=0>
<TBODY>
<TR>
<TD class=FontStyle5>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right">
<P><FONT size=2><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/05/28/dao2.png" align=left>کاپیتان " کوک " دریانورد معروف جهان بود . وی در یادداشت های روزانه خود در خصوص یک برخورد عجیب چنین نوشته است : </FONT></P>
<P><FONT size=2>روزی از روزها ، گروهی از کشتی ها به فرماندهی وی به مرکز اقیانوس آتلانتیک رسید . در همان موقع ، دسته ای از پرندگان در آسمان به چشم می خوردند . هزارها پرنده برای مدت طولانی در آسمان پرواز می کردند و صدای بلندی از آنها به گوش می رسید که بسیار عجیب بود . پرندگان به طرز عجیبی ناگهان خود را به آب می انداختند . اما معلوم نبود چگونه و بدون ترس خود را به دریای بیکران می اندازند .</FONT></P>
<P><FONT size=2>در واقع کاپیتان اولین کسی نبود که این وضع را مشاهده می کرد . قبل از وی ، بسیاری از ماهیگیران نیز در حین ماهیگیری این وضع عجیب را دیده بودند . کارشناسان پرندگان پس از مطالعات طولانی متوجه شده اند که پرندگان مهاجر از مناطق مختلف در این نقطه اقیانوس آتلانتیک جمع می شوند . با این حال ، آنان نمی دانند که چرا پرندگان مهاجر خود را به دریا می اندازند ؟ این راز سرانجام در اواسط قرن بیستم فاش شد . </FONT></P>
<P><FONT size=2>حقیقت این است که این ناحیه قبلا یک جزیره کوچک بوده است . پرندگان مناطق مختلف جهان ، این جزیره را یک اقامتگاه موقتی و امن در دریای بیکران دانسته اند . اما در جریان یک زمین لرزه ، این جزیره زیر آب رفته و برای همیشه نابود شده است . با این حال ، پرندگان بر اساس عادات سالهای گذشته و پس از مهاجرت از راه های دور به سوی پرواز می کنند تا در اینجا کمی استراحت کنند و خستگی آنان پس از مهاجرت طولانی کاهش یابد و مهاجرت جدید را آغاز کنند . اما در دریای بیکران آنان دیگر نمی توانند این جزیره را پیدا کنند . بدین سبب ، آنان چاره ای بجز پرواز بر فراز جزیره و هیاهو ندارند و هنگامی که ناامید می شوند و نیروی آنان پایان می یابد، بجز انداختن خود به دریا چاره دیگری ندارند .</FONT></P></DIV></TD></TR></TBODY></TABLE></P>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قلب فرشته ها تسلی می یابد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000346.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.346</id>
   
   <published>2007-03-20T08:39:08Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:51:03Z</updated>
   
   <summary>این داستان در باره خانواده ای است که طلاق موجب جدایی اعضای آن شده بود . در شبی جدایی ، پدر و مادر که تنها یک دختر داشتند ، مدت طولانی یا یکدیگر صحبت می کردند و دختر می شنید...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/05/07/1.png" align=left>این داستان در باره خانواده ای است که طلاق موجب جدایی اعضای آن شده بود . در شبی جدایی ، پدر و مادر که تنها یک دختر داشتند ، مدت طولانی یا یکدیگر صحبت می کردند و دختر می شنید که پدر به مادر می گفت : اگر خانه را ترک کنی ، همه چیز را برای دخترمان توضیح خواهم داد . چند روز از رفتن مادر سپری شد و دختر همچنان انتظار می کشید تا اینکه روزی پدر علت جدایی آنان را توضیح دهد . اما پدر هیچ نمی گفت . دخترک هر روز به مدرسه می رفت و از پدر نقاشی می آموخت و داستانهای پدر را می شنید . دختر می دانست که این کارها را اصولا مادر خانه انجام می دهد . اما در این خانه ، پدر این مسئولیت را برعهده داشت . هر گاه که مادربزرگ دختر آهی می گشید و از جدایی پدر و مادر ابزار نگرانی می کرد ، پدر دختر با چشمان خود به مادربزرگ خیره می شد . یک هفته گذشت . پدر پس از آنکه داستانی تعریف کرد ، روانداز دختر را مرتب کرد و به دخترش گفت : داستانهای زیادی در باره فرشته ها شنیده ای . فرشته ها به هر جایی پرواز می کنند . آنها به نیازمندان کمک می کنند . و اگر همه کارها انجام شود ، قلب فرشته تسلی می یابد و برای کمک به سوی دیگران می شتابد . پدران و مادران فرزندان فرشته های آنها هستند . آنان بخصوص برای پرورش کودکان خود آفریده شده اند ، اما در این خانه ، فقط پدر از تو مراقبت می کند . برای همین ، مادر تو تسلی یافته و تو را به پدر تحویل داده و به مکان دیگری رفته است . همانند فرشته ای که کارها را انجام داده و رفته است . در واقع ، این زیباترین ، بهترین و درخشان ترین تشریح برای " طلاق " است که پدران و مادران می توانند برای فرزندان خود بیان کنند .</DIV>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سرنوشت گرگ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000345.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.345</id>
   
   <published>2007-03-20T08:39:07Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:49:42Z</updated>
   
   <summary> روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند . گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غارکمین کند ، می تواند حیوانات مختلف را صید...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<TABLE width="90%" align=center border=0>
<TBODY>
<TR>
<TD class=FontStyle5>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right">
<P><FONT size=2><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/07/28/lang1.png" align=left>روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند . گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غارکمین کند ، می تواند حیوانات مختلف را صید کند . بدین سبب ، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند . </FONT></P>
<P><FONT size=2>روز اول ، یک گوسفند آمد . گرگ به دنبال گوسفند رفت .اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت . گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست . گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;روز دوم ، یک خرگوش آمد . گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تر در کنار سوراخ قبلی فرار کرد . گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند . </FONT></P>
<P><FONT size=2>روز سوم ، یک سنجاب کوچک آمد . گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند . اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد . گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ ها ی غار را مسدود کرد . گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;اما روز چهارم ، یک ببر آمد . گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت . ببر گرگ را تعقیب کرد . گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد . </FONT></P>
<P><FONT size=2>دوستان عزیز ، با شنیدن این داستان ، چه اندیشه به ذهنتان خطور می کند کارشناسان و متفکران می گویند که مطلق گرائی نشانه اشتباه است . مذهب شناسان گفته اند که بستن راه دیگران قطع راه برگشت خود است . کارشناس علم محیط معتقدند : کسی که تعادل در عادات و طرز زندگی موجودات را برهم بزند میوه تلخ آن را خواهد چید . و دهقانان گفته اند کسی که بذری نمی کارد محصول فراوان برداشت نخواهد کرد . </FONT></P></DIV></TD></TR></TBODY></TABLE>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>هدف زندگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000344.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.344</id>
   
   <published>2007-03-20T08:39:04Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:49:05Z</updated>
   
   <summary> جوانی سرخورده و افسرده می کوشید تا خود را از این وضع رها کند . روزی به تنهایی به جنگل رفت . هنگامی که در جنگل بود به دور تنه درخت طنابی متصل کرد . اما تنها درخت به...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<TABLE width="90%" align=center border=0>
<TBODY>
<TR>
<TD class=FontStyle5>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right">
<P><FONT size=2><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/07/21/shengming.png" align=left>جوانی سرخورده و افسرده می کوشید تا خود را از این وضع رها کند . روزی به تنهایی به جنگل رفت . هنگامی که در جنگل بود به دور تنه درخت طنابی متصل کرد . اما تنها درخت به زبان آمد و گفت : جوان عزیز، به تنه من آویزان نشو .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;یک جفت پرنده بر روی من لانه کرده اند و من باید از آنها دفاع کنم . اما این کار شما ریشه مرا خشک می کند . با این کار لانه نیز تخریب خواهد شد .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;جوان با شنیدن این سخنان از این کار صرف نظر کرد . به بالای درخت رفت و شاخه دیگری را انتخاب کرد . اما هنگامی که طناب را روی شاخه می بست ، شاخه گفت : جوان ، بهار می آید . چندی دیگر من گل خواهم داد . در آن وقت ، زنبورهای زیادی برای جمع آوری عسل خواهند آمد و دوران خوشی برای من خواهد بود . اگر این کار را ادامه دهی من شکسته خواهم شد .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;شکوفه ها از بین خواهد رفت و زنبورها ناامید خواهند شد . جوان با شنیدن سخنان مذکور ، به آرامی به سوی شاخه سوم رفت . اما این شاخه نیزعذرخواست و گفت : برگهای من به سوی خیابان رشد می کند تا مسافران خسته بتوانند در سایه من استراحت کنند .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;این کار مرا خوشحال می کند . اما اگر شکسته شوم دیگر سایه ای ندارم .در این موقع ، جوان به فکر فرو رفت و از خودش پرسید : پس چرا من برای دیگران سودمند نباشم و با استفاده از حیات خود به دیگران کمک نکنم ؟ سپس دست از این کار کشید .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;این داستان در واقع حکایت از آن دارد که اگر کسی برای دیگران سودمند نیست ، دستکم به دیگران لطمه و زیان وارد نیاورد و سعی کند در زندگی فردی مفید برای مردم باشد . سودمندی مردم برای مردم زندگی انسان را رنگارنگ و برای او سعادت به ارمغان می آورد .</FONT></P></DIV></TD></TR></TBODY></TABLE>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>جنگ و صلح</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000343.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.343</id>
   
   <published>2007-03-20T08:39:01Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:48:10Z</updated>
   
   <summary> دو کشور بودند که که سالها درگیری مرزی داشتند . روزی از روزها ، ژنرال کشور اول با یک دوربین در حال شناسایی ایستگاه ارتش کشور دوم بود . ناگهان متوجه شد که نفرات ارتش کشور دوم به غیر...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<TABLE width="90%" align=center border=0>
<TBODY>
<TR>
<TD class=FontStyle5>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right">
<P><FONT size=2><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/06/30/heping1.png" align=left>دو کشور بودند که که سالها درگیری مرزی داشتند . روزی از روزها ، ژنرال کشور اول با یک دوربین در حال شناسایی ایستگاه ارتش کشور دوم بود . ناگهان متوجه شد که نفرات ارتش کشور دوم به غیر از چند سرباز که سر کشیک بودند ، در میدانی جمع شده و چند دکتر با عجله ماده ای را به سربازان تزریق می کنند . </FONT></P>
<P><FONT size=2>ژنرال متعجب شد و در این اندیشه فرو رفت که مگر دشمن می خواهد وارد جنگ میکروبی شود که سربازانش را مایه کوبی می کند ؟ ژنرال دو باره با دوربین نگاه کرد . ولی این بار دید که به سربازان کشور دوم ماده ای تزریق نشده است . بلکه آنان خون جمع آوری می کنند . با این حال فکر کرد که جمع کردن خون چه فایده ای دارد ؟</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;چندی نگذشت که ژنرال اطلاعاتی از جاسوس خود در کشور دوم به دست آورد مبنی بر اینکه در دهکده ای در محل استقرار ارتش کشور دوم یک زن در شرف زاییدن بود . اما خون زیادی از او رفته بود و زن و بچه اش در وضع خطرناکی قرار داشتند و بی درنگ باید به آنها خون می رسید . ولی گروه خون این خانم " ار اچ " کمیاب بود . بسیار کم بود و در بیمارستان اصلا وجود نداشت . به همین سبب ، ژنرال کشور دوم قاطعانه تصمیم گرفت : از سربازان ارتش خود خون جمع کند تا گروه خونی آنها آزمایش شود . در پایان این اطلاعات جاسوسی آمده است : حالا فرصت خوبی برای حمله به کشور دوم است . ژنرال کشور اول فکری کرد و ناگهان دستور داد : برای کاهش خطر ارتش 20 کیلومتر عقب نشینی کند . زیرا او نمی خواست در این موقع با کشور دوم بجنگد . </FONT></P>
<P><FONT size=2>ژنرال پس از عقب نشینی ارتش ، بی درنگ از دکتر خواست گروه خون 30 هزار افسر و سرباز تحت رهبر وی و مردم محلی را آزمایش و گروه خون " ار اچ " را پیدا کند . یک ساعت بعد ، در ارتش کشور اول ، سربازی با این گروه خونی پیدا شد . ژنرال کسی را اعزام کرد که با ماشین این سرباز را به کشور دوم بفرستد .<IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/06/30/zhanzheng1.png" align=left></FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;سرانجام ، خانم کشور دوم نجات یافت و بطور موفقیت آمیز دو پسر دو قلو به دنیا آورد . با شنیدن این خبر ، وجد و شادی در مرزهای دو کشور حکمفرما شد . ژنرال کشور دوم شخصا با عالی ترین پذیرایی مودبانه ، سرباز کشور اول را به خارج از مرز فرستاد . به دنبال آن ، ژنرال کشور اول بهترین اشیا مورد استفاده کودک در کشور خود را به دو قلوها اهدا کرد و ژنرال کشور دوم بهترین داروی مقوی را به سربازی که خون داده بود ، تحویل داد . ژنرال های دو کشور هم دو قلوها را " جنگ " و " صلح " نامگذاری کردند .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;این موضوع سبب شد تا مدتی در مرزهای دو کشور خنده به جای صدای گلوله به گوش رسد .</FONT></P>
<P><FONT size=2>&nbsp;اما چند سال بعد ، به علتی نامعلوم ، دو کشور دو باره به نبرد پرداختند . در یکی از این نبردها ، بمبی در خانه جنگ و صلح افتاد و صلح جان داد . از آن به بعد ، هر سال در روز در گذشت صلح ، جنگ به آرامگاه صلح می رفت و گلی تقدیم می کرد . مردم همراه با جنگ برای صلح دعا می کنند . </FONT></P></DIV></TD></TR></TBODY></TABLE>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عشق به اعضای خانواده</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000338.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.338</id>
   
   <published>2007-03-20T08:27:07Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:38:40Z</updated>
   
   <summary>دهقانی پس از پایان کار با اتوبوس از شهری دیگر به زادگاهش باز می گشت . هنگامی که اتوبوس به حدود 25 کیلومتری خانه اش رسید ، وی ناگهان احساس ناراحتی کرد و متوجه شد که تب دارد و سرفه...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/04/16/hua2.png" align=left>دهقانی پس از پایان کار با اتوبوس از شهری دیگر به زادگاهش باز می گشت . هنگامی که اتوبوس به حدود 25 کیلومتری خانه اش رسید ، وی ناگهان احساس ناراحتی کرد و متوجه شد که تب دارد و سرفه کرد . وی از تلویزیون تبلیغات مربوط به پیشگیری و معالجه بیماری سارس را دیده و با عوارض این بیماری آشنا شده بود . لذا بسیار نگران شد . وی در این اندیشه بود که اگر به بیماری سارس مبتلا شود ، همه مسافران اتوبوس به این بیماری مبتلا خواهند شد . بدین سبب از راننده خواست که اتوبوس را متوقف کند . سپس پیاده شد و با پای پیاده به طرف خانه اش به راه افتاد . وی راه طولانی طی کرد . هنگامی که به نزدیک دهکده رسید ، بسیار رشته بود . می خواست بی درنگ به خانه رفته و آب یا چای بنوشد . او می دانست که از دیدن همسر و پدر خود بسیار شامان خواهد شد . اما ، ناگهان ایستاد . زیرا نگران بود که این بیماری به همسر و پدرش خود سرایت کند . مرد در مقابل دهکده نام همسرش را صدا کرد . همسرش با شنیدن صدا از خانه بیرون آمد . مرد از همسرش خواست ظرف آب را روی یک سنگ بزرگ در مقابل خانه بگذارد و سپس از او خواست از وی دوری کند . پس از خوردن آب ، به همسرش گفت : پدرم را به اینجا دعوت کن . همسر بازوی پدر شوهر را گرفت و به مقابل خانه آمد . مرد به زانو افتاد و بوسه بر زمین زد و به پدرش گفت : من احتمالا به بیماری سارس مبتلا شده ام . اکنون به بیمارستان می روم . شما مراقب خود باشید . و سپس راهی بیمارستان شد . اما خوشبختانه ، آزمایش نشان داد که وی به سارس مبتلا نشده است . این داستان حقیقی بود که در شهرستان " فون شیان " استان " جیان سو " چین اتفاق افتاد و اسم این دهقان " جانگ یوان جون " است . آرای دوستان ، عشق به اعضای خانواده سزاوار ستایش است .</DIV>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>حیله چوپان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000339.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.339</id>
   
   <published>2007-03-20T08:27:07Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:33:07Z</updated>
   
   <summary>خرس ها ، گرگها و روباه ها همواره به گله های گوسفند حمله می کنند و گوسفندان همیشه از این موضوع در هراس هستند . چوپان یکی از این گله ها روزی تصمیم گرفت با این حیوانات مقابله کند ....</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><IMG style="BORDER-LEFT-COLOR: #000000; BORDER-BOTTOM-COLOR: #000000; BORDER-TOP-COLOR: #000000; BORDER-RIGHT-COLOR: #000000" src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/04/30/aa.png" align=left border=1>خرس ها ، گرگها و روباه ها همواره به گله های گوسفند حمله می کنند و گوسفندان همیشه از این موضوع در هراس هستند . چوپان یکی از این گله ها روزی تصمیم گرفت با این حیوانات مقابله کند . وی به گوسفندان گفت که می خواهد از خرس ، گرگ و یا روباه دعوت کند که مسئولیت چوپانی گله را بر عهده گیرد . گوسفندان از این تصمیم متعجب شدند و موضوع را نمی فهمیدند . اما چوپان گله علت برای آنان توضیح نداد . وی این خبر را به گوش خرس ، گرگ و روباه رساند . خرس ، گرگ و روباه با شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدند . زیرا اگر مسئولیت پیشاهنگی گله را بر عهده می گرفتند ، می توانستند همه گوسفندها را بخورند . اما چه کسی برای مقام پیشاهنگی مناسب است ؟ خرس فکری کرد و گفت : من بسیار قوی هستم . سهم من بیشتر از دیگران است. پس باید من عهده دار این مسئولیت باشم . گرگ گفت : من بسیار وحشی و درنده هستم و بیشتر از خرس و روباه گوسفتند شکار کرده ام . سهم من بیشتر از آنان است و من باید پیشاهنگ گله گوسفندها باشم . روباه نیز گفت : من بسیار با هوش هستم . چاره اندیشی های زیادی کرده ام . نقش من مهمتر از خرس و گرگ است و من باید رهبر گله گوسفندها شوم . این مساله باعث دعوای خرس ، گرگ و روباه شد و خرس تصمیم گرفت : با زور گرگ و روباه را از بین ببرد . سپس فرصت را غنیمت شمرده و به گرگ حمله کرد و گردن گرگ را به دندان گرفت و قطع کرد . در همین موقع ، روباه چاره ای اندیشید . روی یک دام پوشیده از شاخه های درختان رفت و وانمود کرد که روی آنها خوابیده است . روباه بسیار سبک بود و به داخل دام نمی افتاد . خرس با دیدن روباه ، ناگهان به او حمله کرد . اما روباه با سرعت از روی دام کنار رفت و خرس به داخل آن افتاد . سرانجام فقط روباه باقی ماند . اما این حیوان دیگر تهدیدی برای گله های گوسفند نبود . گوسفندان نیز نهائتا به این حیله چوپان پی بردند .</DIV>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>قلب فرشته ها تسلی می یابد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000340.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.340</id>
   
   <published>2007-03-20T08:27:06Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:39:00Z</updated>
   
   <summary>این داستان در باره خانواده ای است که طلاق موجب جدایی اعضای آن شده بود . در شبی جدایی ، پدر و مادر که تنها یک دختر داشتند ، مدت طولانی یا یکدیگر صحبت می کردند و دختر می شنید...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/05/07/1.png" align=left>این داستان در باره خانواده ای است که طلاق موجب جدایی اعضای آن شده بود . در شبی جدایی ، پدر و مادر که تنها یک دختر داشتند ، مدت طولانی یا یکدیگر صحبت می کردند و دختر می شنید که پدر به مادر می گفت : اگر خانه را ترک کنی ، همه چیز را برای دخترمان توضیح خواهم داد . چند روز از رفتن مادر سپری شد و دختر همچنان انتظار می کشید تا اینکه روزی پدر علت جدایی آنان را توضیح دهد . اما پدر هیچ نمی گفت . دخترک هر روز به مدرسه می رفت و از پدر نقاشی می آموخت و داستانهای پدر را می شنید . دختر می دانست که این کارها را اصولا مادر خانه انجام می دهد . اما در این خانه ، پدر این مسئولیت را برعهده داشت . هر گاه که مادربزرگ دختر آهی می گشید و از جدایی پدر و مادر ابزار نگرانی می کرد ، پدر دختر با چشمان خود به مادربزرگ خیره می شد . یک هفته گذشت . پدر پس از آنکه داستانی تعریف کرد ، روانداز دختر را مرتب کرد و به دخترش گفت : داستانهای زیادی در باره فرشته ها شنیده ای . فرشته ها به هر جایی پرواز می کنند . آنها به نیازمندان کمک می کنند . و اگر همه کارها انجام شود ، قلب فرشته تسلی می یابد و برای کمک به سوی دیگران می شتابد . پدران و مادران فرزندان فرشته های آنها هستند . آنان بخصوص برای پرورش کودکان خود آفریده شده اند ، اما در این خانه ، فقط پدر از تو مراقبت می کند . برای همین ، مادر تو تسلی یافته و تو را به پدر تحویل داده و به مکان دیگری رفته است . همانند فرشته ای که کارها را انجام داده و رفته است . در واقع ، این زیباترین ، بهترین و درخشان ترین تشریح برای " طلاق " است که پدران و مادران می توانند برای فرزندان خود بیان کنند .</DIV>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یشم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000337.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.337</id>
   
   <published>2007-03-20T08:27:04Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:38:14Z</updated>
   
   <summary>یکی بود یکی نبود، روزی از روزها یتیمی با ناامیدی از خردمندی پرسید: زندگی کودکانی مثل من که هیچ کسی به آن اهمیت نمی دهد، چه ارزشی دارد؟ مرد خردمند لبخندی زد و یک یشم معمولی به پسر داد و...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/04/13/shi2.png" align=left>یکی بود یکی نبود، روزی از روزها یتیمی با ناامیدی از خردمندی پرسید: زندگی کودکانی مثل من که هیچ کسی به آن اهمیت نمی دهد، چه ارزشی دارد؟ مرد خردمند لبخندی زد و یک یشم معمولی به پسر داد و گفت: فردا صبح تو این یشم را در بازار بفروش، اما اگر دیگران چند یوان به تو دادند، قبول نکن. روز بعد، پسر در گوشه بازار یشم را به فورش گذارد و بر خلاف توقع وی بسیاری از مردم می خواستند آن را بخرند. شب هنگام ، پسر با خوشحالی تجربه غیر عادی خود را به خردمند گفت. خردمند لبخندی زد و از وی خواست روز بعد نیز یشم سبز را در بازار طلا بفروشد. در بازار طلا، نیز مردی می خواست با قیمتی بالاتر از روز گذشته یشم سبز را از پسر خواست: یشم سبز را در بازار سنگهای قیمتی نشان بدهد. در نتیجه، قیمت این یشم سبز 10 برابر روز گذشته شد و به تدریج این یشم سبز به دلیل آنکه پسر نمی خواست آن را در هر شرایطی بفروشد به عنوان سنگ کمیاب جهان نام گرفت. پسر با خوشحالی با یشم سبز نزد مرددانا رفت و تجربه خود را به وی گفت. وی به پسر نگاهی کرد و گفت: ارزش حیات انسان مانند این یشم معمولی است. به سبب تلاش و اهمیتگذاری تو، پرارزش تر می شود. در صورتی که تو خود را گرامی بداری، حیات تو نیز اهمیت می یابد و پرارزش تر می شود.</DIV>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>من برای یک گل نخواهم مرد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000336.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.336</id>
   
   <published>2007-03-20T08:18:54Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:37:40Z</updated>
   
   <summary>زوجی که تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود ، بتدریج با مشکلاتی در جریان مراورات خود مواجه شدند به گونه ای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است . وی احساس می کرد که شوهرش...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/04/09/fff.png" align=left>زوجی که تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود ، بتدریج با مشکلاتی در جریان مراورات خود مواجه شدند به گونه ای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است . وی احساس می کرد که شوهرش طرفدار رمانتیسم نیست و ایده آل و آرمان بی توجه می باشد . بدین سبب روزی از روزها ، به شوهرش گفت که باید از هم جدا شویم . اما شوهر پرسید : چرا ؟ زن جواب داد : من از این زندگی سیر شده ام . دلیل دیگری وجود ندارد . تمام عصر آن روز شوهر به آرامی سیگار می کشید و حرفی نمی زد . زن بسیار غمگین شده و در این اندیشه بود که شوهرش حتی او را برای ماندن متقاعد نمی سازد ، پس چگونه می تواند او را خوشحال کند . تا اینکه شوهر از او پرسید : چطور می توانم تو را از این تصمیم منصرف کنم ؟ زن در جواب گفت : تو باید به یک سئوال من پاسخ بدهی . اگر پاسخ تو من را راضی کند ، من از این تصمیم منصرف خواهم شد . سپس ادامه داد : من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم . اما نتیجه چیدن آن گل مرگ من خواهد بود . آیا تو آن را برای من خواهی چید ؟ شوهر کمی فکر کرد و گفت : فردا صبح پاسخ این سئوال تو را می دهم . صبح روز بعد ، زن بیدار شد و متوجه شد که شوهرش در خانه نیست و روی میز ، نوشته ای زیر فنجان شیر گرم دیده می شد . زن شروع به خواندن نوشته شوهرش کرد که می گفت : عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید . اما بگذار علت آن را برای تو توضیح دهم : اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ می کنی ، مرتکب اشتباهات مکرر می شوی و بجز گریه ، چاره ای دیگر نداری . به همین دلیل ، من باید زنده باشم تا بتوانم اشتباه تو را تصحیح کنم . دوم اینکه تو همیشه کلید را فراموش می کنی و من باید زنده باشم تا در را برای تو باز کنم . سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر نگاه می کنی و این نشان می دهد تو نزدیک بین هستی . باید زنده باشم تا روزی که پیر می شوی ، ناخن های تو را کوتاه کنم . به همین دلیل مطمئنا کسی دیگری وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید . اشکهای زن بر گونه هایش و نوشته شوهر جاری شد . اشکهایی که مانند یک گل درخشان و شفاف بود . وی به خواندن نامه ادامه داد : عزیزم ، اگر تو از پاسخ من خرسند شدی ، لطفا در را باز کن . زیرا من با نانی را که تو دوست داری ، در دست دارم . زن در را باز کرد و دید که شوهرش همچنان در انتظار ایستاده است . زن اکنون می دانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش او را دوست ندارد . آری ، عشق می تواند حتی با روشهای معمول و عادی به انسان ها نشان داده شود.</DIV>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اشکهای بستنی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.hammihan.com/story/id/000335.php" />
   <id>tag:www.hammihan.com,2007:/story//44.335</id>
   
   <published>2007-03-20T08:18:39Z</published>
   <updated>2007-03-20T09:38:03Z</updated>
   
   <summary>جوانی پس از فارغ التحصیل شدن به عنوان معلم به یک مدرسه کوچک در روستایی دور دست اعزام شد . شرایط محلی خوب نبود و مدرسه کلاسهای زیاد و معلمان کافی نداشت . بدین سبب ، کلیه شاگردان سالها سوم...</summary>
   <author>
      <name>Admin</name>
      <uri>http://www.HamMihan.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.hammihan.com/story/">
      <![CDATA[<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><IMG src="http://persian.cri.cn/mmsource/images/2004/04/09/qq2.png" align=left>جوانی پس از فارغ التحصیل شدن به عنوان معلم به یک مدرسه کوچک در روستایی دور دست اعزام شد . شرایط محلی خوب نبود و مدرسه کلاسهای زیاد و معلمان کافی نداشت . بدین سبب ، کلیه شاگردان سالها سوم ، چهارم و پنجم در یک کلاس جمع شده و جوان معلم به آنان درس می داد . چندی نگذشت که جوان در نامه ای برای پدر و مادرش چنین نوشت : کار اینجا بسیار خسته کننده است . می خواهم استعفا کنم و به خانه برگردم . اما مساله ای ه بعدها اتفاق افتاد ، فکر وی را عوض کرد . روزی از روزها ، کوچکترین شاگرد کلاس از وی پرسید : آقا ، منظور از کلمه بستنی که در کتاب نوشته شده است ، چیست ؟ چرا کودکان شهرنشین آن را دوست دارند ؟ جوان فکری کرد و گفت : بستنی نوعی غذا است که با یخ درست می شود . در داخل بستنی خامه و شکلات دیده می شود . بستنی بسیار خنک و شیرین است و بهترین غذا برای رفع گرمای تابستان به حساب می آید . شاگرد دیگری از او پرسید : آقا ، شکلات چیست ؟ معلم در مواجهه با شاگردانی که چشمهای آشفته شان را گشوده بودند ، ناگهان احساس کرد که توضیحاتی بسیار ضعیف بوده است . در واقع ، اگر کسی بخواهد بداند که مزه بستنی چیست ، باید شخصا آن را بچشد . اما معلم بینوا در روستای دور دست ، از کجا می توانست بستنی تهیه کند ؟ روزی از روزها ، جوان برای گرفتن بسته پستی به شهرستان رفت . هنگامی که می خواست به مدرسه برگردد ، بر حسب تصادف ، تنها فروشگاه بستنی شهرستان را دید . تصمیم گرفت برای هر یک از شاگردان یک بستنی بخرد . خوشبختانه ، هوا بسیار گرم نبود ، جوان یک کیسه پلاستیکی پیدا کرد و بستنی ها را در داخل آن قرار داد . سپس با عجله 10 کیلومتر راه را پیمود و به روستا بر گشت . جالب اینکه بستنی ها آب نشده بود . از بستنی ها را بین بچه ها توریع کرد . با دیدن خوشخالی کودکان ، احساس تسلی خاطر پیدا کرد . روز بعد ، انشای شاگردان را می خواند که روی آن نوشته شده بود : ما معلم خود را بسیار دوست داریم . وی برای هر یک از ما یک بستنی خرید . معلم ما آدم خوبی است . بستنی بسیار شیرین و خوشمزه است . هیچ یک از ما قبلا بستنی نخورده بودیم و برای همین در حین خوردن بستنی ، گریستیم . بستنی ها هم گریه کردند و اشکهای آنها جاری شد .</DIV>]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
